پسرک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
پسرک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.»
پسرک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.»
«اما بدتر از همه این است که...» پسرک ادامه
داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»
داستانکی از شل سیلور استاین![]()
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان ۱۳۸۶ ساعت ۹:۳۷ ق.ظ توسط منتظر
|
ای آن که درنگاهت حجمی زنور داری