چند روزی است کوچه را آذین بسته اند و خیابان ها آنقدرچراغانی شده

که دیگرکسی برای پیدا کردن ماه، آسمان را نمی بیند 

ستاره شمردن به چه کار آید.

وقتی قرار است خورشیدترینی،آسمان دلمان را نورانی کند...

شهر کاملا آماده است...

همه چیز از روز بزرگی خبر می دهد و نویدی شیرین

ما را به یقین می رساند که او خواهد آمد.

باور می کند آقا... جوانان شهر ما اگر چه گاه شیطنت می کنند؛

اما بی دروغ و بی دریغ، انتظارش را می کشند...

نمی دانید این روزها انتهای کوچه ما چه خبر است.

این روزها آنقدر کاممان را شیرینی ها شیرین کرده اند که کودکان کوچه،

مکرر به وجد می آیند.

او را که عین ذوق است، التماس می کنیم، به شوقمان بیاورد..

وقت آن است که به پا خیزیم و آماده شویم حضورش را...

و لحظه ها را بشماریم و جمعه ها را بیقراری کنیم...

برخیزیم و ژرف بیندیشیم که کدامین بدی ها را پاک کنیم تا شایسته ظهورش

باشیم و چگونه مهیا شویم تمام این خوبی های بی نظیر را.

او خواهد آمد و من وتو و پسران و دختران جوان شهر ما عزم خواهیم کرد

پنجره های دلهاملن  را به باشکوه ترین شکل بگشاییم وبه شفافیت بی بدیلش

سوگندش خواهیم داد که ذره های سیاه دل ما را به نگاهی روشن کند...