ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي،خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار،به لب كوزه ي آب
نيم شب بايد باشد.دب اكبرآن است،دو وجب بالاتر ازبام.
ياد من باشد فردا،بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ،طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها،سايه هاشان در آب،
ياد من باشد،هرچه پروانه كه مي افتد درآب،زود از آب درآرم.
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بربخورد.
يادمن باشد فردا لب جوي،حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است
سهراب سپهري![]()
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۸:۱۲ ق.ظ توسط منتظر
|
ای آن که درنگاهت حجمی زنور داری