يا ابا صالح ادرکنی
در آستان چشم من هنوز ايستاده ای
ومثل قلب آينه چه بی غبار و سا ده ای
تو هم ميان اين زمين دلت گرفته از زمان
که در ترنم غزل به درد،دل نداده ای
هزار چشم منتظر در امتداد راه تو
هزارگوش آشنا به وعده ها که داده ای
يگانه مرد غصه ها در انتها ی داستان
ولی هميشه در غزل در ابتدای جا ده ای
تو يک جها ن تبسمی به گريه های تلخ من
ويا نگاه رو شنی به سايه اوفتا ده ای
محبوبه عظیمی ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ توسط منتظر
|
ای آن که درنگاهت حجمی زنور داری