غم بي همزباني
مرا در بيستون بر خاك بسپاريد كه تا شبها
غم بي هم زباني را براي كوهكن گويم
بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام،مستم
نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم
خوشامد گويمت اما در آغوش كفن گويم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۵ ساعت ۳:۴۸ ب.ظ توسط منتظر
|
ای آن که درنگاهت حجمی زنور داری